خلاصه داستان سریال ترکی اتاق قرمز قسمت 41

همراهان عزیز در این بخش خلاصه داستان سریال اتاق قرمز قسمت 41 را برایتان آماده کرده ایم. امیدواریم از مطالعه این بخش لذت ببرید.

خلاصه داستان سریال ترکی اتاق قرمز قسمت 22 + زیرنویس فارسی و دوبله

سریال اتاق قرمز قسمت 41

ملک دختر ملیحا بر خلاف هفته گذشته سرحال و شیک وارد اتاق می شود. دکتر بی مقدمه می گوید: «می خوای ادامه بدی؟» ملک برای اینکه دکتر را امتحان کند می پرسد: «کجا مونده بودیم؟» دکتر می گوید: «عرفان تو رو ول کرد و تو داشتی وارد پرنورترین بار میشدی.» ملک می گوید نگهبان دم در مانع وارد شدن او شده اما صاحب آنجا که به او عمو رافت می گفتند با دیدن ملک گفته: «خیلی بچه ای. تو رو اینجاها راه نمیدن.» ملک گفته او مرده حساب می شود و رافت فرصت را مناسب می بیند و ملک را وارد دم و دستگاهش می کند. دکتر می پرسد: «کار رافت چی بود؟» ملک می گوید: «دخترا رو می فروخت.» ملک می گوید رافت او را به خانه اش برده است. دکتر از بی پروایی و جسارت کلک شوکه شده است. ملک می گوید: «حونه عمو رافت خونه ای بود که برای دخترا ساخته بود. یه خونه لوکس.» ملک می گوید: «خیلی زود به اونجا عادت کردم. همه چی برام فراهم بود. کمد پر لباس بود. انگار افتاده بودم تو بهشت. منم که از بچگی عاشق این چیزا بودم. یه خدمتکار هم بهم دادن.» ملک می گوید: «خدمتکار هم قبلا مثل من بود. اما یکی عاشقش شده بود و ناقصش کرده بود. اونم شده بود خدمتکار. بهم گفت توی این دنیا بمیر ولی ناقص نشو. اون حرف آویزه گوشم کردم.» کار ملک از فردا شروع شده بود و او هر شب با راننده به خانه یک مرد می رفت. ملک می گوید: «من پولی نمی گرفتم. راننده می گرفت و به رافت می داد. اونم به من می رسید.» دکتر می گوید مساله شناسنامه را چطور حل کردند و ملک می گوید: «اوایل پنهونی کار می کردم. بعد از هجده سالگی برام شناسنامه گرفتن. خودم اسم حیات رو انتخاب کردم. چون می خواستم زندگی کنم. همه چی رو برای این به جون خریده بودم.» ملک می گوید وقت هایی که رافت او را به خرید می برد را خیلی دوست داشت. او می گوید: «چی میشد مادرم اون چیزا رو برام ممنوع نمی کرد؟ حق نداشتم یه گل سر داشته باشم. شاید اگه سخت نمی گرفت انقدر حسرت نداشتم.» دکتر می پرسد: «تو خونه هایی که شبها می رفتی چی کار می کردی؟» ملک می گوید: «هر کاری که ازم می خواستم. همونطور که خدمتکارم خونه رو تمیز می کرد، غذا می پخت کار منم خدمت کردن به اون مردهای بوگندو بود. بعضیاشون کتکم می زدن. بعضیا تحقیرم می کردن. فحش می دادن. اما اگه این کارو انجام میدی مجبوری اینا رو تحمل کنی. اولاش سخته اما بعدا حتی اگه بهتون نگن شما حقیقت رو در مورد خودتون می دونین.» دکتر می پرسد: «اصلا به برگشتن به خونه فکر می کردی؟» ملک می گوید: «نه. راه های برگشتن به خونه برای من بسته شده بود. اما خودمم نمی خواستم برگردم. به جای بابام بقیه کتکم می زدن. به جای مامانم عمو رافت منو زندانی می کرد.» ملک می گوید: «پس چرا از خونه و خونواده ت انقدر متنفر بودی؟» ملک می گوید: «من یه خار بودم تو چشم خانواده م. مخصوصا مادرم. شاید چون شبیه مادربزرگم بودم ازم می ترسید. منو دوست نداشت. حتی از راه رفتنم عصبانی میشد. امتظار داشت مثل اسمم فرشته بشم. خودش منو دنیا آورده. شیطان زاییده بعد اسمش رو ملک گذاشته.» ملک می گوید: «فقط پیش دوستام راحتم. اونجا کسی فرشته نیست. کسی نمی خواد در مورد بقیه بدونه. بعضیاشون مجبور بودن بیان بعضیا خودشون اومدن. بعضیا رو پدر و برادرشون میان و پیدا می کنن. بعدش رو نه شما بپرسین نه من میگم. تو روزنامه ها می خونین حتما. خیلیاشونو می کشن. کک هیشکی نمی گزه. مگه اونی که مرده کیه؟ یه فاحشه. یه کثافت کم تر شده. هیشکی نمی پرسه چرا از وقتی دنیا به وجود اومده این زنا هم هستن. هیشکی نمیگه چرا اونجان؟ چرا با وجود اینهمه شکنجه و تحقیر هنوز اونجان؟ دنیا برای بعضی از اون زنا هیچ دری باز نکرده. کسایی که مراقب این زنا نبودن بعدا میان و می کشنشون. خیلی زنا اونجا منتظر مرگن. در حالی که می خوان از مرگ فرار کنن دنبال مرگ میرن.» دکتر که از حرف ها و درک عمیق او متعجب است می گوید: «اما تو با پاهای خودت رفتی.» ملک می گوید: «اشتباه می کنین. پاهام منو بردن. عصبانیتی که از خانواده م داشتم سر خودم خالی کردم.» ملک می گوید این روزها آواز می خواند و روی صحنه می رود. او می گوید: «عمو رافت کمکم کرد و برام معلم گرفت.» ملک می گوید حالا یک دوست پسر دارد که ماه ها تماشاگر اجراهای او بوده و اصرار کرده تا با هم باشند و حالا با هم زندگی می کنند. او می گوید: «خیال می کردم حالا یه مرد خوشتیپ و ثروتمند کنارمه و دیگه زمین نمی خورم. نگو یه بی همه چیز بوده. پول هدیه هایی که برای من خریده بود رو خودم دارم میدم. هر روز منو می رسونه سر کار خودشم میره قمارخونه. هر روز هم کتکم می زنه.» ملک می گوید: «اونجاها خیلی پرنوره اما وقتی بری توش دیگه نوری نیست. اینا رو ول کنین. من راه فراری ندارم. شما از مادرم بگین.» دکتر می گوید: «مادرت خیلی دوست داشت. خیلی از کاراش پشیمون بود. می گفت کاش بهش سخت نمی گرفتم. خیلی برات گریه کرد. از اینکه درکت نکرده بود خیلی می سوخت.» ملک گریه می کند

امیدواریم از مطالعه خلاصه داستان سریال اتاق قرمز قسمت 41 لذت برده باشید ؛ در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه سریال اتاق قرمز قسمت 42 مراجعه فرمایید .

کانال تلگرام الو سریال

برای عضویت در کانال تلگرام ما کلیک کنید

نکته خیلی مهم : دوستان عزیز ؛ برای حمایت از ما حتما در کانال تلگرام عضو شوید تا بتوانیم با انگیزه بالا این کار سخت و البته دوست داشتنی رو برای شما ادامه دهیم.

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *