خلاصه داستان سریال ترکی ضربان قلب قسمت 69

همراهان عزیز در این بخش خلاصه داستان سریال ضربان قلب قسمت 69 را برایتان آماده کرده ایم.

امیدواریم از مطالعه این بخش لذت ببرید.

سریال ضربان قلب الو سریال

سریال ضربان قلب قسمت 69

آمبولانس به اورژانس می‌آید و یک مورد تصادفی می آورد. یک زن و شوهر و پسرشان در تصادف آسیب دیده اند. زن میگوید :« ماشین به ناگهان خراب شد و‌ کنترل آن از دست رفت و تصادف شد‌.» پلیس از پسر بازجویی میکند و او ادعا میکند که تقصیر پدرش بوده و او عمدا اینکار را کرده است، و می‌گوید او مادرش را کتک میزد و بعد هم سعی کرده آنها را بکشد. مرد را عمل میکنند و سینان می‌گوید که اگر بزودی پیوند کبد نشود، میمیرد. ایپک میگوید کبد پسرش با او سازگاری دارد، ولی معلوم نیست چرا اینکار را نکرده اند. آغوز میگوید باید با خانواده اش صحبت کنیم.
علی به فیلمها نگاه میکند، ولی چیز خاصی آنجا نیست. ولی از روی جهش ساعت در فیلم، به زینب میگوید این فیلم دستکاری شده است.
تارک در اتاق سلیم است و درباره فاتح می‌گوید که یکماه است از او خبری نیست .علی و زینب هم می آیند .تارک ادامه میدهد که به او‌ مشکوک هستند، زیرا از آنها ناراحت بوده است و تهدیدشان کرده است. علی میگوید که او چنین آدمی نیست. ولی یادش میاید که فاتح میخواست هاکان را بکشد.
ایلول و ایپک با آن پسر درباره پیوند کبد پدرش حرف می‌زنند، ولی او قبول نمی کند و میگوید :«من به او کاری ندارم.» آنها پیش مادرش میروند و میگویند که پسرش راضی نمیشود‌. مادرش ادعای کتک خوردن از طرف شوهرش را رد میکند.
علی در مورد گم شدن فیلمها به پلیس نوذر و تارک میگوید و از آنها میخواهد که دوربین های دیگر را هم بررسی کنند. علی از تارک در مورد سلطان میپرسد و او می‌گوید تحقیق کرده است ‌و موردی نداشت. سینان از رفت و آمد پلیس به بیمارستان ناراحت است و علی را مقصر میداند.او میخواهد جلسه ای تشکیل دهد تا به این مسایل رسیدگی کنند.علی عصبانی میشود و سلیم او را آرام میکند.علی نمی تواند خودش را در مورد فاتح قانع کند، اما سلیم میگوید با توجه به وضعیت او منطقی است و باید پیدایش کنند.
سلطان، سینان را در راهرو میبیند و می‌گوید:« من هم با شما همفکر هستم و این بیمارستان حق شما است و ایلول و علی زیادی هستند. من طرف شما هستم، اما تاکتیک شما اشتباه است. بعدا حرف می‌زنیم.»
ایپک و ایلول دوباره با آن پسر صحبت میکنند و ایلول درباره پدر خودش حرف میزند و میگوید بعداً پشیمان میشود.
صمد و آلپ درباره فاتح حرف میزنند.
علی میگوید :« از دوستم در کلانتری کمک میگیرم تا فیلمهای آنجا را پیدا کنند.»
صمد و آلپ در حال صحبت هستند که صمد دختری‌ را در بیمارستان میبیند و میگوید :«من میخواستم با او ازدواج کنم.»
صمد پیش ایکیم، همان دختر می‌رود و میفهمد که دوست پسرش آنجا است.
ایلول و ایپک درباره پدرشان حرف میرنند.ایلول میگوید :«او مرا هم کتک می‌زد.» ولی ایپک میگوید :«مادرم اجازه نمیداد با من اینکار را بکند.» ایپک از ایلول درباره علت اینکه نمی خواهد بچه دار شود، سوال میکند.‌و‌ میگوید :« تو می‌ترسی مثل مادرت شوی؟ ولی تو مثل او خودخواه نیستی که اینکار را بکنی.» ایلول میگوید:« منظورت از خودخواه چی هست؟ مادرم بخاطر مادر تو اینکار را کرد. پدرم ما را نبرد تا مادرم برود و او با نسرین ازدواج کند.»
ایپک هم می‌گوید :« مادرت چرا با کسی که به او خیانت میکرده ، میماند؟» ایلول با عصبانیت میگوید :«تو هم دختر مادرت هستی…» ایپک هم داخور شده و می‌گوید:« تو هم دختر مادرت هستی و نباید بچه دار شوی.»
سلطان به اتاق سینان میرود و میگوید :«در جلسه موفق نشدید. من هم میخواهم وارد کارهای پزشکی اینجا شوم و مرکز جراحی زیبایی درست کنیم.» سینان می‌گوید :«سهام ایلول و علی بیشتر از من است.» سلطان میگوید :«پس باید آنها را از همدیگر جدا کنیم.»
آن پسر با مادرش حرف میزند و از او قول میگیرد که در صورت پیوند کبدش،او از پدرش طلاق بگیرد.
صمد میفهمد که دوست پسر ایکیم همان فوتبالیست است که عمل کرده بود.
عمل پیوند کبد انجام می شود و سلطان و سلیم و ایلول از بالا روند عمل را نگاه میکنند. موقع عمل، پسر خونریزی شدید میکند و سینان دستپاچه میشود و ‌به ظرفی که کبد در آن است برخورد میکند و کبد زمین میفتد. سلیم فورا از بالا قانون پنج ثانیه را به او یادآوری میکند و او به سرعت بلند شده و کارش را ادامه میدهد و مشکل را حل می‌کند. سلیم میگوید بخاطر اینکار باید از آن پسر قدر دانی شود. ایلول میگوید تصمیمش برای این بود که وجدانش راحت باشد.
سلطان که آنجا نشسته، کودکی اش را به یاد می‌ آورد که مادرش با ضیا دعوا میکردند و مادرش اعتراض میکرد که چرا بچه خودش را
قبول نمی کند؟ ضیا میگفت معلوم نیست بچه چه کسی این که به او نسبت میدهد.مادرش گفته بود که آزمایش بدهد تا بفهمد. ضیا به او‌ مقداری پول داده بود و گفته بود که دیگر بچه را پیش او نیاورد، و مادرش پول را قبول نکرده بود. موقع رفتن ضیا،‌سلطان او را بابا صدا زده بود و ضیا گفته بود :« من بابات نیستم.»

امیدواریم از مطالعه خلاصه داستان سریال ضربان قلب قسمت 69 لذت برده باشید ؛ در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه سریال ضربان قلب قسمت 70  مراجعه فرمایید .

برای حمایت از الو سریال لینک این مطلب را برای دوستانتان در تلگرام و یا دیگر شبکه های اجتماعی ارسال نمایید.

کانال تلگرام الو سریال

برای عضویت در کانال تلگرام ما کلیک کنید

نکته خیلی مهم : دوستان عزیز ؛ برای حمایت از ما حتما در کانال تلگرام عضو شوید تا بتوانیم با انگیزه بالا این کار سخت و البته دوست داشتنی رو برای شما ادامه دهیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *