خلاصه داستان سریال ترکی ستاره شمالی قسمت 10

همراهان عزیز در این بخش خلاصه داستان سریال ستاره شمالی قسمت 10 را برایتان آماده کرده ایم.

امیدواریم از مطالعه این بخش لذت ببرید.

سریال ستاره شمالی قسمت 1

سریال ستاره شمالی قسمت 10

امینه و گوکچه شاکی هستند که چرا فریده و پدرشان ، همه مسایل را در مورد چنین و بدهکاری به آنها نگفته اند.کوزی میگوید:« اینها مهم نیست، امنیت داشتن اولین الویت است. من چند تا قانون میزارم که نباید اعتراض کنید.مدتی به خانه پدر بزرگ تان میروید .مدرسه هم مدتی نمی روید و حرف زدن با گوشی هم نیست.» او گوشی های دخترها را میگیرد.
کوزی با دخترهایش دم در خانه شرف میروند و به مادرش میگوید که با پدرم کار دارم.کوزی به شرف میگوید که :«من خیلی اشتباه کرده ام، اما در مورد آنها نیست ‌و‌ الان جان دختر هایم درخطر است.تا من مشکلاتم‌ را رفع کنم‌، آنها اینجا بمانند.» شرف قبول نمی کند.امینه از دخترها دفاع میکند و میگوید که :«اگر تو پول میدادی,اینطور نمیشد.
اگر نکذاری که انها اینجا بمانند، منهم با انها از ابنجا میروم.»شرف حرصش درامده ومیگوید : «بهتر است من از اینجا بروم.»
کوزی و بچه ها خوشحال میشوند که امینه از آنها طرفداری کرده است.
ییلدیز به لبنیاتی خودش میرود‌. آنجا اسما میگوید که دیشب چند نفر به خانه کوزی امدند و تهدید کردند که او را میکشند. او خیلی بدهکاری دارد.
صفر انجا میاید و میخواهد از یبلدیز دلجویی کند..او میگوید که من بخاطر تو نزدیک بود قاتل شوم.ییلدیز میگوید که اگر دنبال زنت هستی، او اینجا نیست.صفر میپرسد که پس او کجا هست؟ یبلدیز به خانه ‌پنبه اشاره میکند، که با هم شریک دزدی بودند.ییلدیز به صفر میگوید که خبر داری که مافیا خانه کوزی امده بود؟ او بدهکاری دارد و اگر ندهد ، اورا میکشند.صفر میگوید که در این صورت، ما را هم از دردسر نجات میدهند.ییلدیز حرصش میگیرد و او هم دنبال ناهیده میرود.صفر خانه پنبه میرود و میخواهد که او را برگرداند،اما اومیگوید که پدرت مرا بیرون کرده و من دیگر نمی توانم زنت باشم.صفر میگوید :« یعنی بابام از تو عذر خواهی کند؟ او سنش زیاد است و این حرفها هم یادش میرود.»
صفر اصرار میکند اما ناهیده قبول نمی کند و میگوید که من دلم شکسته است.صفر در آخر به او میگوید که اگر تا فردا امدی که خب، ولی اگر نیامدی،از هم جدا میشویم.
کوزی ناراحت در قهوه خانه نشسته.مردهای انجا می بینند که صفر دارد میاید و فکر میکنند که باز هم آن دو نفر با هم روبرو میشوند و برای همین هم‌ سربه سرشان میگذارند.
صفر میاید و به کوزی کنایه و طعنه میزند و میخندد.کوزی بی حوصله است.صفر می پرسد که:« چکار کردی که باز چند نفر دنبالت راه افتادن؟حتمن حق کسی را خوردی یا با احساسات یک زن بازی کرده ای..»کوزی میگوید:« اینطور که میگویی ، نیست.با من سرو‌کله نزن .».صفر او را برای کار میبرد.
امینه به دخترها سفارش میکند که هیچکاری‌ را بدون اجازه او انجام ندهند و جایی هم نروند. دخترها احساس بی حوصلگی میکنند.اما امینه آنها را وامیدارد که کارهای خانه تکانی انجام بدهند و نظافت خانه و شستن فرش ها را به انها میسپارد.انها مشغول کار در حیاط هستند که میبینند ، عمر انجا امده.
فربده پیش او میرود و ماجرای دیشب را تعریف میکند‌ و اینکه پدرش انها را برای مدتی ، خانه پدر بزرگ شان گذاشته است.فریده به عمر اصرار میکند که به استانبول برگردد،اما عمر میگوید که نمی توانم تو را در این وضعبت بگذارم و بروم.
یبلدیز در مغازه اش است . فاطمه از دور به او اشاره میکند، ولی ییلدیز اهمیتی نمی دهد. فاطمه نزدیک آمده و به او میگوید که من فقط میخواستم تو با پنبه اشتی کنید که از انجا رفتم.ییلدیز موضوع دزدیده شدنش را برای او تعریف میکند.فاطمه ادعا میکند که از این مسایل خبری نداشته و او نباید اعتمادش را از دست بدهد.
دخترها در خانه حوصله شان سر رفته است.امینه و گوکچه میشنوند که قمر با بویراز حرف میزند و متوجه میشوند که این بار بویراز میخواهد بیاید و‌ قمر را از آنها بدزدد.
قمر به آنها سفارش میکند که به کسی حرفی نرنند. آنها میگویند بشرطی که بویراز ما را هم از اینجا فراری بدهد. قرار میشود قمر با بویراز در این مورد صحبت کند.
بویراز به قهوه خانه میاید و میببند عثمان خواب است.او به زحمت عثمان را بیدار می‌کند و میگوید که من کاری دارم و این مینی بوس لازم است.عثمان میگوید که با پدرش دعوا کرده و سوییچ را به او پس داده است.بویراز از این موضوع ناراحت میشود و فکر دزدیدن قمر را با او در میان میگذارد.
عثمان میگوید :«یک طوری حلش میکنم.»شب دختر ها منتظر میشوند تا امینه خانم که خسته شده ، بخوابد.قمر به بویراز خبر میدهد که مادرش خوابیده است. او میخواهد راجع به دخترها هم حرفی بزند که بویراز گوشی را قطع میکند و قمر دیگر نمی تواند تماس بگیرد.بویراز و عثمان با مینی بوس نزدیک خانه آنها میروند.عثمان بیرون می‌ماند و بویراز از دیوار وارد حیاط میشود‌ و با صدای پرنده به قمر علامت میدهد.
در این موقع،عمر که همان حوالی است،محکم از پشت به سرش میزند و او میافتد.قمر بویراز را صدا میکند و عمر متوجه میشود که او بویراز است.امینه و گوکچه به قمر میگویند که سروصدا نکند و او عمر، دوست فریده است.عمر سعی میکند بویراز را به هوش بیاورد. در اثر سروصدای انها، فریده که آن‌طرفتر مشغول کتاب خواندن است، آنجا میاید و از دیدن عمر تعجب میکند.

امیدواریم از مطالعه خلاصه داستان سریال ستاره شمالی  قسمت 10 لذت برده باشید ؛ در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه سریال ستاره شمالی قسمت 11 مراجعه فرمایید .

کانال تلگرام الو سریال

برای عضویت در کانال تلگرام ما کلیک کنید

نکته خیلی مهم : دوستان عزیز ؛ برای حمایت از ما حتما در کانال تلگرام عضو شوید تا بتوانیم با انگیزه بالا این کار سخت و البته دوست داشتنی رو برای شما ادامه دهیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *